X
تبلیغات
تنها

تنها

رفتتتتت


خداىا بازمنو شىکوند باز رفت چرابرگشتى؟؟؟؟توکه مىخواسى باز برى بدجنس ازت نمىگذرم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 21:43  توسط چشمک  | 

مرسی

مرسییییییییییییییییی خدا جونننننننننننننننننن شکرتتتت
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 20:1  توسط چشمک  | 

کاشکی

 

کاش آدم ها یکم جرات داشتن …

گوشی رو برمیداشتن و زنگ میزدن و میگفتن :

ببین ؛ دلم واست تنگ شده ،
...

واسه هیچ چیز دیگه ای هم زنگ نزدم … !
 
کاش...
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 20:33  توسط چشمک  | 

 

‎"وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید/وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید/وقتی زمین ناز تورا درآسمان ها می کشید/وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم میچشید/من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی/چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی/یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود/آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود/وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد/آدم زمینی ترشد وعالم به آدم سجده کرد/من بودم وچشمان تو نه آتشی و نه گلی/چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی/من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر/چیزی در آن سوی یقین،شاید کمی هم کیش تر/آغازو ختم ماجرا لمس تماشای تو بود/دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود/من عاشق چشمت شدم..."
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 20:23  توسط چشمک  | 

انبار

 

سلام از دیشب تو قلبم یه انبار درس کردم ه خاطراتو توش جاسازی کنم بعد درشو قفل کنم و دیگه بازش نکنم اینقد خاک بخورن که ناپدید شن سخته سخت اما شاید زمان کمک کنه!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 11:29  توسط چشمک  | 

 

خداااااااااااااااااااااااااااا

کجایی؟

بیا من ۲رو نیسم     خدایا خودت میدونی

خدایا خدایا.....

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 13:32  توسط چشمک  | 

 

من دوسش داشتم اما باور نکرد شاید  نتونسم کاری بکنم اما به خدایی که بهش ایمان دارم دوسش دارم

فکر کن در مقابل کارهاای که تو انجام داده کارهای من هیچ اند اما میدونی دوستت دارم میدونیییییییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 11:18  توسط چشمک  | 

مهر داره مییاد

 

۲هفته دیگه مهره

نزدیک شدن به خاطرات

 

خاطره ها رهام کنین     خواهش میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 12:11  توسط چشمک  | 

بخدا خسته شدم!

 


به انتهای بودنم رسیده ام…
اما …
اشک نمی ریزم…
پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 17:10  توسط چشمک  | 

تولد!

 

تولدم مبارک

 

چقدر غریب شده ام...

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 23:7  توسط چشمک  | 

چرا؟؟؟

 

میدانی زجر آور است کسی را دوس داشته باشی که سهم تو نیست

پرنده ای که مال تو نیست صد قفس هم برایس بسازی باز هم رفتنیست

ولی عیبی ندارد میدانی روزی می رسد که در خیال خود جای خالی ام را حس کنی !
در دلت با بغض بگویی : کاش اینجا بود . . .

اما من دیگر به خوابت هم نمی آیم . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 12:21  توسط چشمک  | 

از دست دادنی که دیگر بدست آوردن نمی شود

 

انگشتانت را به من قرض بده برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 22:4  توسط چشمک  | 

سلام

 

دلم واسه وبلاگم تنگ شده واسه روزایی که با ذوق و شوق مییومدم اپش می کردم اما حالا حتی وقت نمیکتم بهش سر بزنم به دوستای خوبم سر بزنم

 

دانشگاه و درس واسه ادم وقت و حوصله نمیزاره

 

سعی می کنم هفته ای اپش کنم

 

بوووووووووووووسسسس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 12:20  توسط چشمک  | 

!!!!

!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:3  توسط چشمک  | 

...........................................

 

..........................................

...................................................................................................

.......................................................................................................................

....................................................................

......................................................................................

تموم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 21:41  توسط چشمک  | 

تولدم مبارک!

 

از تولدم خیلی گذشته اما هوس کردم به خودم تبریک بگم.

 

چشمک ون ۴شهریور توادت مبارک!۱۹ساله شدم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 13:20  توسط چشمک  | 

!!!


گاهی باید بعضی آدمها را ندید ، از آنها گذشت ، از آنها رد شد ، انگار اصلا وجود خارجی نداشته اند ،

انگار اصلا از اول هم نبودند ، آدم ها گاهی از بد هم بدتر می شوند . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:48  توسط چشمک  | 

من بدم عیب از تو نبود...!!!


میدونی سخت ترین لحظه تو زندگی آدما چیه؟ اینکه واسه کسی که دوسش داری یه تجربه باشی!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 11:27  توسط چشمک  | 

خالی از...

 

هیچی ندارم بگم ذهنم خالی خالییه!!!

 

گاهی وقتا سکوت خودش یک عالمه حرف میزنه.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 20:5  توسط چشمک  | 

...............


چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم
آمدنت را سکوت کردم
داشتنت را سکوت کردم
رفتنت را سکوت کردم
انتظار بازگشتت را هم...

حالا نوبت توست...

باید در سکوت به تماشا بنشینی
سوختنم را

               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود
به او گفتم تو کیستی؟
گفت غم
فکر کردم عروسکی خواهد بود که بعدها با او بازی خواهم کرد

ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در دستان غم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 21:36  توسط چشمک  | 

نمیدانم!

 

راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی می آورد یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما بگذار آینه وار اقرار کنم...

پشیمانم...

از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم...

از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...

از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم... سخت... پشیمانم... پشیمان میشوم شاید... از اینکه ماندم و رفتی... پشیمان میشوی روزی...

 

پشیمان میشوی روزی.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 23:39  توسط چشمک  | 

سال 90 مبارک!

 

اروزی سلامتی دارم واسه همه.

                              تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت ، من به این معجزه ایمان دارم ، منتظر باید بود تا زمستان برود ، غنچه ها گل بکنند !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 23:7  توسط چشمک  | 

چرا من در مقابل محیط جدید واکنش میدم؟

 

سلام

 

واسمون هم اتاقی جدید اومده اما من نمیتونم با این موضوع کنار بیام  سخته خیلی سخت!

 

طاقت این سختی رو ندارم... .این همه خوندم واسه قبولی دانشگاه و رو کم کنی.

 

جاتون خالی رفتیم .... امروز عالی بود!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 23:13  توسط چشمک  | 

دعا...

 

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

 

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن... 

 

بلاخره نمره هامو دادن اخیش... عالی شدم!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 19:6  توسط چشمک  | 

اخیش!

 

امتحانام تموم شد.

 

ولی خودمونیم خیلی سخت بودن...

 

من ۲باره برگشتم به وبلاگم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 11:18  توسط چشمک  | 

رفتن!!!

 

رفتن اغازیست حرفش را نزن            ماندن پایانیست فکرش را نکن...

 

تاچند ساعت دیگه باید برم  وقتی مطلبای قبلمو میخونم به خودم میگم چقد خونه خوبه

 

بایدبرم چون امتحان دارم...

 

واسم دعاکنین دانشگاه خخخیییللللیییی سسخخختتههه.

                                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:25  توسط چشمک  | 

کریسمس مبارک!

 

 واسه همه خوبی ها رو ارزو میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 22:15  توسط چشمک  | 

شیرینی یک بار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد.

 

http://black-lover.allmyblog.com/images/black-lover/black-lover_logo.jpg

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 22:0  توسط چشمک  | 

چه زیباست!

 

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی و دست دعا

به درگاه خداوند برداری  . . . .

 

چقدر خوبه کنار خانواده بودن لحظات زیبا اما باز باید رفت باز باید تنهایی رو روی شونه هام حمل کنم

 

من از تنهایی بدم مییاد نمیخوام برم باید رفت... . 

                   تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 20:26  توسط چشمک  | 

روز سخت!

 

سلام

 

جمعه روز خوبی بود

خوش گذشت پیاده روی اونم سر بالایی فکر میکنم خوش بگذره نه؟؟

اولش خوب نبود ولی وقتی رسیدیم بالای کوه دیدم می ارزید به زجرش

دلم تنگ شده برا خانوادم یاد پارسال بخیر.

                      

دور هم غذای خونه و خیلی از چیزای دیگه.یک دنیا بوس برای اونایی که دوسشون دارم.

                                 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:13  توسط چشمک  |